میروم ..خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
..
بخدا میبرم از شهر شما ..دل شوریده و دیوانه ی خویش
میبرم تا که در ان نقطه ی کور شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
..
زین همه خواهش بی جا و تباه
..
ناله می لرزد می رقصد اشک
اه که بگذار بگریزم من
از توی ای چشمه ی جوشان گناه .. شاید ان که بپرهیزم من
..
عاقبت بند سفر پایم بست ..میروم خنده به لب خونین دل
..
میروم از دل من دست بردار
....
ای امید عبث بی حاصل
..

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
رفتنت را دیدم
تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک
پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگ رهایم کردی
و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده من
رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر این قصه تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی
اشک من بدرقه راهت باد. . .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 6:15  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باعبان از پی من تند دوید
سیب را نزد تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما
سیب نداشت..........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:30  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
در سراشیبی که نامش زندگی است با همه بیگانگی ها می روم در سکوت سرد و غمگین زمان بی هدف یکه و تنها می روم می روم شاید که در دشتی بزرگ در سراشیبی که نامش زندگی است باز یابم آن چه را گم کرده ام ..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:8  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست دارم تو دیگری را ... دیگری مرا ... و همه ی ما تنهاییم ..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:35  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
سلام . من نه فرشته ام و از جنس آسمون. ونه به قول اون نويسنده معروف يک کلوخ تيپا خورده ... من فقط يه آدمم ، يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدمهاي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نميکنن
!!!!
کاش خدا اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به يه چيز بخندن ، به يه چيز اشک بريزن، وفهم و ادب وايمان چاشني صداقت کلامشون باشه . به همون خداي آسمونا اينا شعر نيست شعار نيست لااقل براي من نيست اينا از عمق وجودم بلند ميشه ..... بعد از يه وقفه طولاني گواراي وجودتون
چقدر سخت است سخن دل گفتن با كسي كه دلت بي پروا برايش باز است
و هيچ پرده اي ميان اسرار درونت برايش وجود ندارد
دلم عجيب گرفته است
انگار لحظه هاي آخر عمر خويش را سپري مي كنم
نفس كشيدن دشوار شده
وچيزي همچون تكه سنگي راه گلويم را بسته است
بعضي ها نامش را بغض مي گذارند
اما اگر بغض بود يك جائي خسته مي شد و مي شكست و مرا آرام مي كرد
اما انگار قصد رهائي ندارد
شيشه نحيف احساس من ديگر تاب تحمل ضربات سنگيني را
كه غم دوري تو بر او مي زند را ندارد
نمي دانم شكست غرور ام را چگونه از نگاه پرسشگر اطرافيانم پنهان كنم
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 19:18  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهرهای دل پاک ساده
پنجره باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد توهر تنگ غروب تو قلب من می کوبه..!
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:54  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:20  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
دیروز با یادت گریه می کردم ..
امروز به یاد گریه های دیروز می خندم..
شاید راست می گویند بزرگان ..
تو لیاقت اشکهای مرا نداشتی

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:41  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|
من سرطان دارم ..
واژهایی که نقش می بندد بر روی کاغذ ..برایم بی رنگند ..
نفسهایی که حبس می شود درون حنجره ام.. بی حرفند ..
من سرطان دارم .. سرطان بی حرفی ..
اه ..من چقدر حرف دارم ..!
روزی که انسان را به قیمت ارزانی می خرند .. شبی که ادمکی به شکل غاز می خورند..
من فصل سکوتم را بر رویا ها جار می زنم .. من سکوت دردم را بر بر دیوار فریاد می زنم ..
من تنم را بر خاک می زنم ..
سرطان دارم ..سرطان زندگی..
برای جدایی از این مرض دعایی ندارم ..من به خالق سرطان دلبستگی ندارم ..
برای خاموشی دردم ..فرشته ی الهی نمی خواهم ..من به حضورشان نیازی ندارم ..
من خودم معصومم .. به شما نیازی ندارم ..!
سرطان دارم ..سرطان در به دری ..!
من به شکل یک باد اواره ام ..
من به حکم یک سیم تنیده شده بر مغزم محکومم..
سرطان دارم ..
من به جنس یک جسد محجوبم ..من به شکل یک گور خاموشم ..
سرطان دارم..سرطان زندگی ..سرطان زندگی ..سرطان زندگی ..
مـــــــــرگــــــــــــــ شیرین ..

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:33  توسط ღ♥ღگل یخ ღ♥ღ
|